از شب یلدا که مامانی حالش بد شد دیگه به شرایط عادی برنگشت.دکترا هم چیزی رو تشخیص ندادند.احتمال های سرطان،سکته قلبی و حمله مجدد آسم همگی رد شدند.به اندازه کافی پیر هست.قبلا هم مریض می شد ولی نه اینطوری که حالا شده.هممون میدونیم که داره می میره و هممون می دونیم که به خاطر کهولت سنه نه هیچ چیز دیگه.دیگه موقعشه.
بابایی خودش مریض نیست.بیشتر اوقات هم به غیر از درد زانو که مال گذشته های خیلی دوره از درد دیگه ای گله نداره.تا اونجایی هم که من یادم میاد همیشه زانوش رو چرب می کرد و یه باند صورتی رنگ رو دورش می بست.اما وقتی مامانی خوب نباشه بابایی هم دیگه خوب نیست.بیشتر سیگار میکشه.از سرجاش بلند نمیشه و گاهی اوقات حتی خودش رو به انواع و اقسام مریضی ها میزنه.بد خلقی و زبونِ تندِ دائمش هم بدتر و تندتر میشه.
بعد از وخیم شدن حال مامانی و بعد از این که دکتر سالک گفت امیدی به بهبودی نداشته باشید خونه بابایی به برزخ تبدیل شده-فاصله ای بین این دنیا و دنیای دیگه.قبلا که بابایی توانایی راه رفتن داشت می رفت توی حیاط،صندلی فلزیش رو برمی داشت و سیگارِ همایی که بیش از 50ساله میکشه رو می کشید.ولی حالا دیگه اینطوری نیست.میره توی آشپزخونه.پنجرهی رو به باغ رو باز میکنه.روی صندلی میشینه و تا اونجایی که بتونه و به سرفه نیافته سیگار می کشه.
قبلا عموهام جلوی بابایی سیگار نمی کشیدند.جلوی بابام هم سیگار نمی کشیدند.هرچی باشه بین همه برادرا یک پاکی خاصی داشت که جلوی اینکار رو می گرفت.الان ولی کسی به این چیزها اهمیت نمی ده.همه یعنی 4 عمو و 2 پسرعمه و یک پسرعمو جمع میشند توی آشپزخونه.دریچهی رو به باغ رو باز می کنند.با انواع سیگارهاشون دودهای مختلفی تولید می کنند و منتظر مرگ می شند.مرگی که با سختی همراهه.
خانه پدربزگ برزخ شده.هاله ای از مرگ و دود سیگار اونو فراگرفته.قیافه ها همه پریشانه.حرف ها جدی و درباره سختی های زندگی است.بر سر بیماری ، فقر، فشارهای روانی ، کاری و اجتماعی است.این ها جواب تمام "خوبی؟"ها و "چه خبر؟"ها رو نه و خبر بد می کنه.خواب دیدم بارونی از خاشاک و خاکستر می باره.آینده به نظر چیز قشنگی نمیرسه اگه اون چیز بدی که فکر می کنیم نباشه.